
سلام.... خوبین !!
میخواستیم بهتون بگیم که با نزدیک شدن به امتحانات
ممکنه دیگه آپ نکنیم
و بابت این کارمون ازتون معدزت میخوایم
تا بعد فعلا خداحافظ .
خدا آبیست به رنگ آب دریا
خدا زیباست به رنگ و بوی گل ها
خدا روی زمین است ، خدا در آسمان هاست
هم اینجا و هم آنجا خدا بین دل ماست
آنچه که هستی هدیه خداست به تو
و آنچه که میشوی هدیه تو به خدا پس سعی کن
بی نظیر باشی

خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد
زشت زشت است 
و زیبا زیباست
خدا زیبایی را دوست دارد
و این فرق زشت و زیباست
بهشت زیر پای مادران است 
چون خدا مهربان است
و مادران نیز مهربان اند
و این فرق مادر با دیگران است...
زندگی هم زیباست چون خدا زیباست

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته
که دور تا دور زندگی را گرفته اند
نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.
نمی شود سرک 
کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه
نسیمی از آن 
طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد
کاش این دیوارها پنجره داشت
وکاش می شد گاهی به
آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای
هست و من نمی بینم .
شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من
نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی
زندگی شد و می شود 
اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید
می شود تیشه ای برداشت و کند و کند.
شاید دریچه ای،
شاید شکافی،شاید روزنی همیشه
دلم می خواست روی این دیوار سوراخی
درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،
برای رد شدن نور،برای عبور عطر و
نسیم،برای...بگذریم.گاهی
ساعتها پشت این دیوار می نشینم و
گوشم را می چسبانم به آن 
و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت 
باشد می توانم صدای باریدن روشنایی
را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه 
چیز ساکت نیست و همیشه 
چیزی هست که صدای روشنایی را
خط خطی کند.
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی
دلم را پرت می کنم
آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی
که توپ کوچکش را از سر شیطنت
به خانه ی همسایه می اندازد.به امید
آنکه شاید در آن خانه باز شود.
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
آن طرف حیاط خانه ی خداست.
وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،
و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.
می شود دلم را پس بدهید..." کسی
جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم
باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم را
می اندازد این طرف دیوار.همین. و
من این بازی را دوست دارم.همین که
دلم پرت می شود ...این طرف دیوار،
همین که من این بازی را ادامه می دهم
و آنقدر دلم را پرت می کنم،آنقدر دلم
را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر 
دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند
و بگویند: بیا خودت 
دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم
و دیگر هم بر نمی گردم.
من این بازی را ادامه می دهم ...
شمع بود ، اما کوچک بود نور هم داشت اما کم بود
شمعي که کوچک بود و کم ، براي سوختن پروانه بس بود
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق
و زمين پر از شمع و پروانه شد
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند
خدا گفت: شمعي بايد دور ، شمعي که نسوزد ، شمعي که بماند
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد ، عاشق نيست
شب بود ، خدا شمع روشن کرد شمع خدا ماه بود شمع خدا دور بود
شمع خدا پروانه مي خواست ليلي ، پروانه اش شد
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد ، زيرا شمع ها ، زيادي نزديکند
بال ليلي هرگز نمي سوزد ليلي پروانه شمع خداست
شمع خدا ماه است ماه روشن است ، اما نمي سوزاند
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد

یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال 
حوّل حالنا الی احسن الحال 
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز

عید سعید باستان رو به همه شما تبریک میگیم
و امیدواریم سال خوبی داشته باشین







ای دوست ! !![]()
اي دوست ! من آن نيستم كه نمايانم . ظاهر من غير از لباسي بافته از
سهل انگاري و زيبايي نيست كه مرا از پرسشهاي تو و تو را از
فراموشي من در امان ميدارد.

و اما مني كه در من پنهان است و ادعا ميكند كه من است ؛ رازي
پوشيده است كه در اعماق وجودم پنهان است و هيچ كس جز من از آن
خبر ندارد و بدين گونه تا ابد پنهان و مخفي ميماند.

اي دوست!از تو ميخواهم كه آنچه ميگويم تصديق نكني و به آنچه ميكنم
اعتماد ننمايي.چون گفته هايم چيزي جز صداي انديشه هاي ديوانه اي
خود شناخته و اعمالم چيزي جز سايه هاي آرزويت نيست.

اي دوست!وقتي ميگويي باد شرقي ميوزد من هم فورا ميگويم آري.
باد شرقي ميوزد.چون نميخواهم بداني كه فكر من در امواج درياست نه
در بند باد.تو افكارت را با باد به هم مي بافي و افكار مرا كه وراي
درياهاست را درك نميكني و چه خوب كه درك نميكني چون ميخواهم به
تنهايي بر دريا قدم گذارم.

اي دوست ! وقتي روز تو با خورشيد روشن است ؛ نزد من ظلمت شب
است.با وجود اين من از پشت پرده هاي ظلمت از نور خورشيد كه بر
قلل كوه ها ميرقصد و از رقصش سايه هاي سياهي بر دره ها و باغها
مي اندازد ميگويم.من از همه اينها ميگويم ؛ چون تو نميتواني ترانه هاي
ظلمت مرا بشنوي وسايش بالهاي مرا بين ستارگان و سيارات نميبيني . و
انگار كه من نميخواهم كه ببيني و بشنوي.چون من ميخواهم تنها شب را
تنها بگذرانم.

اي دوست ! هنگامي كه تو بر آسمانت صعود ميكني من در دوزخم فرو
ميروم. با وجود اين تو از آن گذرگاه سخت مرا ميخواني.(( اي دوست من
؛ رفيق من )) و من جواب ميگويم (( رفيق من ؛ دوست من )) .چون
نميخواهم دوزخم را ببيني.لهيبش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت
را پر ميكند.اما من نميخواهم تو به دوزخ من بيايي و از همه چيز گله
كني.چون ميخواهم در دوزخم تنها باشم.

اي دوست من! تو انساني دانا هشيار و بزرگواري.اصلا نه؛ تو انساني
كامل هستي. من هم به خاطر بزرگواري تو با دانايي و هشياري با تو
سخن ميگويم. من ديوانه اي دور از جهان تو و در عالم دور و غريبم
ولي ديوانگي ام را پنهان ميكنم. چون ميخواهم به تنهايي ديوانه باشم.

اي دوست! گرچه در كنار هم راه رفتيم . ولي مقصدمان دور از هم
بود.من به تنهايي راه ميروم ؛ شايد ديوانه اي بخواهد تنها با من راه
برود. اگر آن ديوانه اي ؛ پس ديگر دوستم نيستی بلكه خود مني .
